عاشقانه های من و تو
خواب ديدم از تو دور شدم وای که عجب خوابه بدی گفتی که راهو بلدی اما به جایی نرسيد ديوونه از قفس پريد ديدم يه نامه روی در مدتي رو ميرم سفر خوابم يا اين حقيقته دیدم سکوت جوابته تموم ميشه همين روزا دوباره باز ميبينمش چه خوش خيال بودم خدا ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خيره بود خيلي دلم تنگ شده بود روزا مثل ديوونه ها پرسه زنون تو کوجه ها گريه و آه و بی صدا رفت و منو تنها گذاشت ارزش خوندن و که داشت
گفتم بيا با هم بريم
هرچی صدات کردم نرو
يکی يه جا فرياد ميزد
صبح که رسيد بيدار شدم
نوشته بودی که سلام
بغضی نشست توی گلوم
بازم صدات کردم ولی
گفتم که شايد اين سفر
من منتظر بودم بياد
شبا يه گوشه از اتاق
مثل همون خوابه سياه
گفتن این قصهْ تلخ 
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت
7:39 توسط احمد| |
