عاشقانه های من و تو
همه دنیا بخواد و تو بگی نه همین که اول و آخر تو هستی, دوباره جون بگیرم نخواد و تو بگی آره بخواد و... تمومه پریشون چه چیزا که نبودم منو در گیر خودت کن تا جهانم زیر روشه تا سکوت هر شب من با هجومت روبه روشه بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم منو در گیر خودت کن تا که آرامش بگیرم با خیالِ تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه هرشبِ حافظۀ من پُر تصویر تو میشه با من غریبگی نکن با من که درگیر توأم چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توأم تو همین جائی همیشه با تو شب شکل یه رویاست آخرین نقطۀ دنیا تو جهان من همین جاست
تو همین جائی و هر روز من به تنهائی دُچارم منونزدیک خودم کن تا تو رو به دل بیارم با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شبِ حافظۀ من پر تصویر تو میشه به تو مدیونم همیشه مگه میشه بی تو باشم از شبی که رو برومه چطوری بی تو رها شم به تو مدیونم همیشه مثل شب به صبح فردا مثل موج سرد تنها به نگاه ناز دریا به تو مدیونم همیشه منه خسته منه بی روح مثل خاک سرد و تشنه به نوازشهای بارون به تو میرسم دوباره زیر رگبار ستاره وقتی بارون نگاهت تو حریر شب میباره اگه پایانی نباشه با سقوط خستگی هام چه جوری برگردم از این جاده های بی سرانجام تو خدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه وقتی اسمتو میآرم لحظه لحظه تازه میشه دارم یاد میگیرم که همیشه تو تنهایی آدم تنهای تنها می مونه، دارم حس میکنم که هرچقدر بخوای برای دیگران مرحم باشی وقتی خودت درد میکشی مرحمی نیست که روی زخمت بذاری دارم تنهایی رو با گوشت خونم تجربه میکنم ، نه تنهایی جسم چرا که این همه آدم دور برت ریخته که هرکدوم به نوعی بهت وابسته اند اما هیچکس توی دلت نیست حتی همه اونایی که ..... بگذریم اما یه چیزش خوبه ،اینه که تجربه تنهایی آدم روآب دیده میکنه چون از هر دردی سهمگین تره باعث میشه پولاد تنم سخت بشه و طاقت نبرد روزگار رو بیشتر داشته باشم من تجربه همه چیز رو داشتم اینوهم تجربه میکنم ومیدونم فقط خودم میتونم روحم رو از گرداب سخت تنهایی نجات بدم و اگر او نبود دستگیر تنهایی هایم دستگیری نداشتم خدای من دوستت دارم ممنونم خدا که مثل همیشه در آخرین ترکشم نشان ایمانم را بیادم می آوری ومرا در میابی همیشه این بیت شعر از دفتر خاطراتم توی ذهنم گذر میکنه : مگذار که قصه درکنارت گیرد واندوه محال روزگارت گیرد
نخواد و تو بگی آره... تمومه
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی آدمه آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشقِ تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا
خستم از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم
همه دنیا تو بگی نه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو آبرومو
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو میتونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهائیت قسم تنهای تنهام
اگه دستم تو دست تو نباشه
همه بود و نبودن؛تو بودی
بدونم هر چی باشم؛بی تو هیچم
بدونم فرصت بودن تو بودی







نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت
21:48 توسط احمد| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت
22:16 توسط احمد| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت
22:11 توسط احمد| |
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت
23:25 توسط احمد| |
