عاشقانه های من و تو
دل من حالش خوشه اصلا" بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره اما بازم به خودش میاد و سو سو میزنه باز حیاط خلوت سینه ام رو جارو میزنه میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی ...؟ به روی خودش نمی یاره می پرسه :با منی...؟ باکی ام ...!!!؟ با توی عاشق پیشۀ سربه هوا با توی دیونۀ در به در بی سر و پا با تو که هر چی دارم می کشم از دست تو ....!! با تو که هر جا میرم مسیرم در دست تو کی میخوای دست از سر آبروی من بر داری...؟ کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بگذاری...؟ کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات ...!!؟ سر به راه بشی ودنیا رو نذاری زیر پات ...!!
شبی آتش شدی در دفتر من کشیدی شعله در سرتا سر من فدای سرمه ات خاکستر من گر چه دوری زبرم، همسفر جان منی قطره اشکی و در دیده ی گریان منی این مپندار که یادت برود از نظـــــرم خاطرت جمع که در قلب پریشان منی آمدی با تاب گیسو تا که بیتابم کنی همیشه یادت بمونه عزیزم که :


میان هر دو ابرویت نوشتم 








زلف را یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی
آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت
13:37 توسط احمد| |
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت
18:7 توسط احمد| |
