تبليغاتX
عاشقانه ها
عاشقانه ها

عاشقانه های من و تو











 

دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب مي‌شوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در

مي‌گشايي و صدايم مي‌کني، دلم مثل يک کهکشان وسيع مي‌شود.


شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد

مي‌داند که تمام طعم عشق به دلشوره‌هاي شبانه است. دوست دارم هميشه شبها تو را کم داشته

باشم، تا وقتي چشم بر روي هم مي‌گذارم خوابت را ببينم و چشم که باز مي‌کنم در صبحي دوباره تو را

به نظاره بنشينم.


سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتي نيستي و لحظه‌هايم از وجود مهربان تو خاليست

 کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي مي‌کنم. اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.

 
سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم. شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوري را بخاطر آغاز دوباره

مهرباني. اينطور است که همه چيز - حتي تلخيها- هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتني است.

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:55 توسط احمد| |

 

ولنتاین عشق مبارک

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

 

از اين عشق حذر كن!

 

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 

آب ، آئينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

 

"حذر از عشق؟

 

ندانم!

 

سفر از پيش تو؟‌

 

هرگز نتوانم!

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

 

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

 

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

 

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

 

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

 

ماه بر عشق تو خنديد،

 

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

 

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


 

i loveyou

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:59 توسط احمد| |

 

رفتي و نديدي که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتي که شکست بغض تنهايي من

وابستگي ام را به تو باور کردم

 

وابستگی ام رو به تو باور کردم

 

ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد

 
                 ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد


صد نامه فرستادم و آن شاه سواران


                 پيكي نروانيد و سلامي نفرستاد


سوي من وحشي صفت عقل رميده


                 آهو روشي، كبك خرامي نفرستاد


دانست كه خواهد شد نم مرغ دل از دست


                 زان تره چون سلسله دامي نفرستاد


فرياد كه آن ساقي شكر لب سر مست


               دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد


چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات


                هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد


حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد


                 گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد

دلداده چشمان خمار تو شدم 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:2 توسط احمد| |