عاشقانه های من و تو
امشب، باز بيدارم... شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آورد سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کاردواژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي مانداندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند. ناز را از ديدگانم مي ربايدپيونددستهاي من وتوست که شوق زندگي دردلم ميروياندوعده هاي پراميدتوست که برايم نويدخوشبختي به ارمغان مي آرد. مي کارد.صداي آشناي توست که مراپيوسته به سوي خود مي خواند
امشب ، مي نشينم بالاي سر خيالت تا تو بخوابي. تا تو آسوده بخوابي
امشب، تا صبح نگاهت مي کنم. وقتي که مي خوابي، چقدر از هميشه معصوم تري!
دلم مي خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنينت، وقتي خوابي. دلم مي خواهد بنشينم کنارت،
مراقب باشم که کسي، چيزي، صدايي، پرده ي نازک خواب لطيفت را پاره نکند.
رويا مي بيني؟!...
چه زيبا لبخند مي زني توي خواب!
چقدر چشمان زيبايت آرامش مي بخشد توي خواب!
تو چقدر آرامي!...
دلم مي خواهد هميشه از اين آرامشت قرار بگيرم
دلم مي خواهد قرار هميشه برقرار من باشي...
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت
14:18 توسط احمد| |
