عاشقانه های من و تو
سلام به همه دوستان خوبم همهء عزیزانی که در بود و نبودم وبلاگمو تنها نمیذارن ومثل همیشه بهم لطف میکنن خیلی دلم میخواست اتفاقاتی رو که تو این مدت واسم افتاده تعریف کنم اما اینقدر رویایی بودن که نه خودم باورم میشه نه شما پس بذارید تو همون دفترچه خاطرات قلبم بمونن ،اما یه توصیه به همه دوستان گلم واینکه اگه دلتون چیزی رو خواست وطالبش شدین واسه رسیدن بهش تلاش کنید یا اینکه بهش میرسید وخوشحال از همه اون روزهای قشنگ که بخاطر رسیدن به هدفتون چه سختی یا ناملایماتی که تحمل کردین وحالا سرمست وصل هستید یا اینکه نمیرسید اما پیش خودتون آرامش دارید چون اقلا" تلاش کردید ولی تقدیر نخواسته شزط اول خواستنه، نه رسیدن ... واما تو ،تویی که تمام بودن و نبودنی ،تویی که همیشگی شدی تو خاطرات قلبم برایم بمان .....همیشه بمان عزیزم تقدیم به تو : قلم زد نگاهت به نقش آفرینی پريزاد عشقو مه آسا کشيدی تو دونسته بودی، چه خوش باورم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی يه بی تاب قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترينی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت گذشت روزگاری از اون لحظه ناب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو از اين شکستن خبرداري يا نه تو دونسته بودی، چه خوش باورم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی يه بی تاب قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترينی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو يادگاری
تواون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پايم شکستی
که صورتگري را نبود اين چنينی
خدا را به شور تماشا کشيدی
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تاگفتم دلت کو،تو گفتی که درياب
تو يک جمع عاشق ، تو صادقترينی
به خودگفتم ای وای مبادادروغ گفت
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
تو هر شام مهتاب به پايت شکستم
هنوز شور عشقو به سر داری يا نه
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که درياب
تو يک جمع عاشق ، تو صادقترينی
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
من اون ماهو دادم به تو يادگاری
من اون ماهو دادم به تو يادگاری
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت
16:22 توسط احمد| |
